تبليغاتX
دختر جنوبی
دختر جنوبی
هر چه را که می بینم به هر چه که فکر می کنم می نویسم
نوزدهم اسفند 1385
نوشته ی یک دوست

من وهمسرم تصمیم به مهاجرت گرفته ایم.ومی خواهیم این کشور گل و بلبل با ۲۵۰۰ سال تمدن را بگزاریم و برویم .برای این کشور متاسفم که سالانه هزار تا جوان را از دست میدهد.جوانهایی که ممکن بود یک روز برای جامه مفید باشند. اما چاره ای نیست من و همسرم می خواهیم درست زندگی کنیم مثل یک انسان  آزاد  چیزی که اینجا وجود ندارد.جایی که پیشرفت باشه و ذهن آدمها از خرافات پر نشده باشه.جایی که احساس آرامش کنیم.و خودمان تصمیم بگیریم چه بپوشیم و چطور زندگی کنیم و از بالا به ما فرمان ندهند و ما مجبور به اطاعت از چیزی نباشیم که اعتقاد نداریم. شمایی که این مطلب را می خوانید خواهش میکنم شروع به نصیحت نکنید و از مضرات غربت و فواید وطن نگویید که اینقدر این حرفها را شنیدم که خسته شدم.این انتخاب ماست و باید خودمون تجربه کنیم.چرا باید به خاطر افکار منفی شما راهمون را عوض کنیم وتا اخر عمر پشیمان باشیم.ما ترسو نیستیم و اگر هم بد شد خودمان تاوانش را میدهیم.نگید باید بمانید و مملکت را بسازید که من حاضر نیستم یک لحظه از عمرم را برای ساختن این مملکت هدر بدهم که این جامعه درست شدنی نیست. این مملکت را هرکه خراب کرده خودش هم بسازه.من از اینجا متنفرم و مها جرت تنها راه باقیمانده است.


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:55 توسط : شیوا