نوشته ی یک دوست
من وهمسرم تصمیم به مهاجرت گرفته ایم.ومی خواهیم این کشور گل و بلبل با ۲۵۰۰ سال تمدن را بگزاریم و برویم .برای این کشور متاسفم که سالانه هزار تا جوان را از دست میدهد.جوانهایی که ممکن بود یک روز برای جامه مفید باشند. اما چاره ای نیست من و همسرم می خواهیم درست زندگی کنیم مثل یک انسان آزاد چیزی که اینجا وجود ندارد.جایی که پیشرفت باشه و ذهن آدمها از خرافات پر نشده باشه.جایی که احساس آرامش کنیم.و خودمان تصمیم بگیریم چه بپوشیم و چطور زندگی کنیم و از بالا به ما فرمان ندهند و ما مجبور به اطاعت از چیزی نباشیم که اعتقاد نداریم. شمایی که این مطلب را می خوانید خواهش میکنم شروع به نصیحت نکنید و از مضرات غربت و فواید وطن نگویید که اینقدر این حرفها را شنیدم که خسته شدم.این انتخاب ماست و باید خودمون تجربه کنیم.چرا باید به خاطر افکار منفی شما راهمون را عوض کنیم وتا اخر عمر پشیمان باشیم.ما ترسو نیستیم و اگر هم بد شد خودمان تاوانش را میدهیم.نگید باید بمانید و مملکت را بسازید که من حاضر نیستم یک لحظه از عمرم را برای ساختن این مملکت هدر بدهم که این جامعه درست شدنی نیست. این مملکت را هرکه خراب کرده خودش هم بسازه.من از اینجا متنفرم و مها جرت تنها راه باقیمانده است.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:55 توسط : شیوا
سیه چشم
سیه چشمی به کار عشق استاد
به من درس محبت یاد می داد
مرا از یاد برد آخر ولی من
به جزء او عالمی را بردم از یاد..
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:16 توسط : شیوا
نامه
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:2 توسط : شیوا
افسوس
راهی را دو بار، تنها طی کردم؛
یک بار با عشق،
و دیگر بار بی عشق،
و هر دو بار، راه خاکی بود.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:37 توسط : شیوا
آه
اي كاش كسي
فاصله را...
از ميان بردارد!
***
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 19:48 توسط : شیوا
بنویس
مدتی زیادیه انگیزه ام رو برای نوشتن از دست دادم البته برای خوندن نه فقط برای نوشتن..
البته تصمیم گرفتم باز مطلب بنویسم و مطلب بگذارم.....و حالا طبق معمول همیشه
اولین مطلبمو می خوام از نوشته های مرجان دوستم بگذارم
(البته با اجازه از حامد که دیگه برای هر ذره ایی کوچیکی که
از مری بخواهیم باید از او اجازه بگیریم....عشقه دیگه!..)
خوب.من نوشته هاشو دوست دارم چون روان و ساده می نویسه
و مثل من برای یه جمله کلی خط خطی نمی کنه.....
ما توی زندگی با آدمهای مختلفی بر خورد می کنیم که بعضی هاشون سوهان روح آدم میشن
و حرصتو در میارن ولی کاری هم نمی تونی بکنی من همیشه همچین مواقع دلم می خواد یه متنی یه
شعری حتی اگه شده یه جمله ایی واسه این لعنتی ها بنویسم و حرصمو سر کلمات خالی کنم..
اما چه کنم که نمیشه ...اما مری اینکارو خوب می کنه همیشه دست به دامنش میشم می گم واسه فلانی بنویس
اونم گاهی می نویسه خیلی راحت و سریع به اندازۀ تو یه تاکسی نشستنم براش وقت نمی گیره
و من حسابی از نوشته هاش حال می کنم و میرم جلوی اون شخص مورد نظر اون مطلبو می خونم
البته بطور غیر مستقیم اون که نمی فهمه با اونم من برای یکی دیگه میخونم و اون می شنوه
تو محیط کار خیلی اینجوری پیش اومده و منو مری کلی می خندیم اون موقعه ها هم توی خوابگاه یا تو کلاس اینکارو می کردیم
بهر حال حالا می خوام یکی از اون نوشته های مرجان جونو اینجا بگذارم چون دوباره با یه آدم عوضی برخورد کردم
((مری چون کمی مریضی اذیتت نمی کنم که دوباره واسه یه عوضی چیزی بنویسی
همون نوشته چند سال پیشو که برای اون دیوونه نوشتی رو می گذارم.....قربون تو..))
..........
............
چه می گویی؟
دهانت بی اندازه باز وبسته می شود ،
کاش می دانستی !
حرکت لبانت بیشتر از حرکت مغزت است..
کاش این سوراخی که در مغزت ایجادد شده را
می پو شاندی ،
حیف ،تمام منطقت ریخت و هدر شد.
این روزها با خرافه های عجیبی خودت را آرایش می کنی !
اصلاً زیبا نشدی ،
روی چشمهایت بیشتر کار کن ، بسته بنظر می رسند.
دهانت هم که بوی بدی می دهد
جملاتت تعفن زدۀ کدام فکر بیمار است؟
آه بس کن!
متوجه نمی شوم چه می گویی......
....
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 16:16 توسط : شیوا
