شعری از رضا افشاری
( شناسنامه )
من به تاریخ خودم شک دارم
کسی جرات نکرد به جای من به دنیا بیاید
و من به جای من آمدم
جعلی ترین زاده شدن را پشت گریه ای پنهان کردم
و دروغم را در سه برگ رسمیت دادید
دنیای شما جای بزرگی برا ی کوچک شدنم بود
آغوش به من پشت کردنتان همیشه باز بود
از تمام مادر بودن
از شیر گرفتن کودکانتان را آموختید
و از پدر بودن
تنی به بستر کشیدن و باری به تن نکشیدن
با شمعهای تولدم تابوت کسی را مهر و موم کنید
که از دریچه مرگ آمده بود
کسی که به جای من آمد
کسی که به جای خودش رفت
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 19:47 توسط : شیوا
من
و هميشه اين توئی که می روی اين منم که می مانم! بيداری کم است دوست دارم که تو در خواب هم با من باشی و هميشه اين توئی که می رويُ اين منم که می مانم...

ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 13:23 توسط : شیوا
بیاد تو
به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست
درعبور از مسلخ تن عشق ما از ما رها بود
باید از هم می گذشتیم برتر از ما عشق ما بود
...
ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم
ای تو یارم از گذشته یادگارم
...
ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو
ای که می سوزم سراپا تا ابد در حسرت تو
بتو نامه می نویسم نامه ایی نوشته در باد
که به اسم تو رسیدم قلمم به گریه افتاد
...
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 18:31 توسط : شیوا
