تبليغاتX
دختر جنوبی
دختر جنوبی
هر چه را که می بینم به هر چه که فکر می کنم می نویسم
بیست و نهم دی 1385
این نوشته از مرجان عزیزمه که امیدوارم غصه از دلش بیرون بره...

من برای نبودن نیامدم

برای بودن آمدم

از وقتی به دیدن عادت کرده ام

زمین فراخ بود و آسمان گسترده

اینجا خورشید و باد و باران با من آشنایند و من

 قدمهایم را شمرده ام..

و دانستم که برای بودن آمده ام...

 

 

 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 18:0 توسط : شیوا
بیست و هفتم دی 1385
نخل

این درخت نخل به حرفهای من گوش نمی دهد

وقتی هر روز خودش را به آفتاب نشان میداد

به فکر امروز نبود ...

سه روز است هوا ابریست

دارد از غصه می شکند..


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 18:46 توسط : شیوا
بیست و چهارم دی 1385
به بهانه ی به دنیا آمدن پسر دایی ام:

سلام کوچولوی معصوم

به دنیا خوش آمدی

به دنیای هیاهو ، بیداد و جنگ!

خیلی باید قدم برداری ،راه همواری در پیش نیست !

طاعون و حصبه و سرطان و ایدز

خشونت و تهدید و جنون

پول و کار و گرسنگی و بیکاری

زندان و دادگاه و اعدام

عشق و نفرت و خیانت

حرص و تحقیر و ریاضت

درس و تحقیق و علم

خانه و خانواده و تفاهم

سیاست و چپ و راست

کمونیست و سوسیالیسم و جمهوری

و و و .....

و حالا که آمدی نوبت توست کوچولوی معصوم !

 

 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 18:51 توسط : شیوا
بیست و سوم دی 1385
سرنوشت..

دنیای عجیبیه !

کسی رو که دوست داری بمونه ، می ره

و اونی که حتی بهش فکر نمی کنی می مونه..

من چی دارم می گم !......

وقتی قانون روزگار و جبر سرنوشت اینه...حالا من هی بشینمو صغری کبری بچینمو

فلسفه بافی کنم ....وقتی سرنوشت حرف حرف خودشه و داره خیلی واضح می گه تا

من تو کله ام فرو کنم که :

رفتنی رفتنیه و بالاخره میره حالا یا به میل خودش یا به اجبار و

موندنی هم موندنیه و چه بخواهی و چه نخواهی می مونه.

من و دل و فکرم هم که به درک هرچی می خوان تو سر خودشون بزنن و زار بزنن..کی به کیه..!

آی سرنوشت.. فقط دستم بهت نرسه از بازی درآوردنت خوشم نمیاد باور کن

اگه ببینمت با دو تا دستام اون گردن درازتو

محکم می چسبم و خفه ات می کنم.


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 18:35 توسط : شیوا
بیست و سوم دی 1385
no

نه " ،کلمه ای که در خانواده و جامعۀ ایرانی به وفور یافت می شود.

عاشق شدن ...نه

مستقل شدن ...نه

حرف زدن ...نه

فکر کردن...نه

انتخاب ....نه

خندیدن ... نه

رقصیدن ...نه

رفاقت ...نه

شجاعت ...نه

لباسهای نیمه برهنه....نه

موزیک راک ...نه

کفش قرمز ...نه

ازدواج با آنکه تو می گویی ...نه

نه...نه...نه

و حالا تمام این نه ها رابردار وببر خانۀ جدید برای آدمهای جدید.


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 15:37 توسط : شیوا
بیستم دی 1385
تا حالا یک معشوقۀ حسود داشتید؟

مری دوست من یک معشوقۀ حسوده البته نه ازون حسود هایی که غیر قابل

تحملنند بلکه یه جورایی کاراش بامزه ند

اون همه چی عشقشو فقط برای خودش می خواد وبس..حتی نمی گذاره

من عکسشو ببینم....

من همیشه فکر می کردم حسودی در عشق دست و پای عاشقو می بنده

اما حالا کمی دچار شک شدم..آخه خودم که تجربه نکردم.....

حالا دلم می خواد حامد در این مورد نظرشو بگه چون فقط اونه که یک

معشوقۀ حسود داره.....

حامد لطفاً نظرتو بگو می خوام بگذارم تو وبلاگم..


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 18:43 توسط : شیوا
نوزدهم دی 1385


 

   بیست و شش سال هست که فکر می کنم

حالم خوب است..

   بیست و شش سال هست که به فکر میکنم  و فکرم را خط می زنم...

بیست و شش سال است که با احساس

زنانه ام به دنیا سلام کرده ام..

بیست و شش سال است که عشق را

زنده کرده ام و کشته ام...

بیست و شش سال است که روحم

می خواهد آزاد باشد..

بیست و شش سال....بیست و شش سال ...بیست و شش سال...خسته ام بیست و هفت را بیاور!

 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 21:35 توسط : شیوا
نوزدهم دی 1385


می خواهم بالا بیاورم

       از وقتی که تا خرخره ام

       خورده ام

       تو را!


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 21:6 توسط : شیوا
هجدهم دی 1385
بگذار ببخشمت !

 

عزیز روزهای گذشته! روزگارت چگونه است؟!

گرمای دستانی که به دست می گیری حتما گرم تر از دستان من است!

حتما همه چیز بر وفق مراد است! و حال و هوای خیانت خوب است!

حالا که او گفته و بار این عذابها را برداشته و تو خوشحالی! و باور داری که

هیچ عشقی نمی میرد!حتی اگر سرکوب شود و

گوشه ای از دلت پنهان مانده – در همه ی روزهایی که خالصانه و عاشقانه با تو بودم-

اگر! اگر وجدانت را دیدی سلام مرا برسان و بگو هنوز از این درد رها نشده ام!

بگو هنوز درگیر این بهتم!

سلام مرا برسان و بگو چندی است به خوابم نمی آید و حرفهای گنگ نمی زند! نگرانم!

سلام مرا برسان و بگو...نه! چیزی نگو! بگذار به حال خودش باشد!

چندی است تلاشهای بی وقفه ای که برای بخشیدنت می کنم بی نتیجه می ماند! بگذار ببخشمت! ...

  

 

 

 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 16:0 توسط : شیوا
هجدهم دی 1385
از نوشته های مرجان عزیز :

بیتابم ، صدایت بیتابم می کند

حریصم برای بیشتر با تو بودن

برای هر لحظه بیشتر صدایت را شنیدن

اشتیاق من به تو روزافزون است

نمی توانم شوقی که به تو دارم را مهار کنم

حس عاشقیم را ،حس دیوانگیم را

حس حسادتم را نمی توانم مهار کنم

برایت آشفته ام ،بیقرارم ،ناآرامم

اضطراب ،انتظار ،اشتیاق ،اشک ،آه ،جنون ،عشق

همه در من بیداد می کنند

از تو به آرامشی وصف نشدنی رسیده ام

از تو اوج گرفته ام از تو روحم به تمام لذتها رسیده است

از تو به تمام احساسات ناب دنیا گره خورده ام

هر چیز که برای تو باشد را دوست دارم

اشکی که برایت می ریزم را

انتظاری که برایت می کشم را

حسادتی که می ورزم را

به تو اندیشیدن را

همه را همه را ، هر چه که برای تو باشد.

پس آیا می توانم تغییر کنم ؟

می توانم از حقیقت عشق تو جدا شوم

نمی توانم بی تفاوت باشم به تو وهر چه که در اطراف توست

نمی توانم بگوییم که اگر امروز صدایت را نشنیدم مهم نیست

چونکه دیروز شنیده بودم !

نمی توانم خودم را آرام کنم بگویم حسودی نکن ،بی خیال باش !

نه نمی توانم ، نمی شود در من چنین چیزی نیست

نیست که فکرم و ذهنم و قلبم روزی را بی توعشق تو بگذرند.

نه عشق من

من بیتاب توام ،من عاشق توام

دنیا اگر نمی فهمد مهم نیست آنچه که مهم است تویی.

دیگر نمی خوام کسی غیر از تو مرا درک کند

برایم مهم نیست هیچ چیز غیر از تو، بگذار همه حرف زنند

من چیزی نمی شنوم جزء صدای تو

دوستت دارم و برایت بیتابی می کنم

عشقت را دارم همین برای من کافیست..

........


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 15:51 توسط : شیوا
هفدهم دی 1385


اقتدار  پرواز بیهوده بود

      نه پری در کار بود نه آسمانی

با خودم گفتم با این لبهای دوخته

روزی خواهم خندید؟

 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 18:0 توسط : شیوا
هفدهم دی 1385
لعنت به تو....

با هم دوست بودیم. از کودکی با هم دوست بودیم، از چند ماهگی به حضور هم عادت کرده بودیم. شاید محبتی هم بین ما به وجود آمده بود. تو سفید و بور و بلند بودی، من سبزه و مشکی و کوتاه. چند سال مان بود؟ یازده سال. یازده سال مان بود که دوست جدید پیدا شد،سمن، دوستی که مثل تو سفید و بور و بلند بود. شما با هم دوست شدید، من اقلیت شده بودم. پس گله ای نمی کردم وقتی برای این که لج من را درآورید هی از راز مشترک تان حرف می زدید . به من می گفتید :"سیاه!" دیگر همه چیز من مسخره شد، لباس هایم، حرف هایم، شوخی های بی مزه ام. در جمع دشمنم بودی؛ در خلوت دوستم.در راه مدرسه هی از راز مشترک تان می گفتید، از رازی که نبود. کم کم به خانه های هم راه پیدا کردید و یادتان بود که من را مسخره کنید. از همان موقع بود که "توهم توطئه در نبودم"، در من شکل گرفت. چند ماه گذشت. من یک روز کیف مدرسه تو را پاره کردم. توبیخ شدم؛ توبیخ به خاطر غلط اضافه ای که کرده بودم. کسی هم نفهمید که همه چیز را شما اول شروع کردید. من شدم آدم وحشیه... لعنت به تو!


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 17:34 توسط : شیوا
پانزدهم دی 1385
قتل.........

چند سال پیش بود تو یکی از روزهای گرم تیر من و مری داشتیم از آبادان بر می گشتیم اهواز

یادمه به مری گفتم اگه یه روز یه نفرو خیلی دوست داشته باشی و اون بهت خیانت کنه

حاضری بکشی اونو؟

گفت :نه دلم نمی یاد بکشمش !

نزدیکی های اهواز که رسیدیم مری با خنده گفت :شیوا جزوه ات رو بده یه چیز برات می نویسم اما

هر وقت رسیدی خونه بخونش !

وقتی رسیدم خونه دیدم نوشته :

 

معشوقه تو که نه! عشق و رویاتو می کُشم

 

دستم بهت نمی رسه! عکساتو می کُشم

.............

(قابل توجه حامد)....

هنوز که هنوزه با دوستامون هر وقت می خواهیم کسی و تهدید کنیم می گویم

عکستو می کشیم


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 12:34 توسط : شیوا
سیزدهم دی 1385
برای تمام کسانی که عاشق هم اند وعشق را همانگونه که هست تجربه کردند:

 

چقدر تو قدرت داری عشق

زیر و رو می کنی این دایره ی دوار را

چقدر بی پروایی چقدر در خروشی

عجب حوصله داری ای  عشق !

کتاب که نمی خوانی اما همه را وادار به نوشتن می کنی...

عجیبی تو عجیب

و من دوستت دارم نمی خواهم بی تو باشم

احساس خوبی به من داده ایی حتی وقتی درد می کشیدم از تو

ولی باز نمی خواهم بی تو باشم


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:11 توسط : شیوا
سیزدهم دی 1385


چقدر متنفرم از کسانی که وقتی خوابم را

برایشان تعریف می کنم

می گویند: خواب زن چپ است !


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:50 توسط : شیوا
سیزدهم دی 1385
به یادت بودم

آبادان

کوچه های شبنم زده از مه صبحگاهی

خورشید طلایی

نخلهای مرطوب

جایت خالی

به تنهایی قدم می زدم

با یاد تو............


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:22 توسط : شیوا
پنجم دی 1385
عشق

چه سرگردان است این عشق

که باید نشانی اش را

از کوچه های بن بست گرفت

چه حدیثی است عشق

که نمی پوسد وافسرده نیست

حتی آن هنگام که از آسمان به خانه آوار شود

 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:14 توسط : شیوا
پنجم دی 1385


   مارگزيده ام

           از سپيد و سياهي مي ترسم

                   چشمان تو اما

                رنگ آسمان است

              آسمان كه ترس ندارد


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:7 توسط : شیوا
چهارم دی 1385
وقتی خودت هم حوصله ی خودت را هم نداری....

(( با توام

حرفی داری بزن و برو

رو به رویم نباش

نمی خواهم ببینمت

نگاهم نکن

نخند

چرا اینگونه ایی تو ؟

عذابم نده

اصلاً حرف هم نزن

فقط برو ! ))

....

اینها را او به من می گوید

او که در آینه ست.


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 17:0 توسط : شیوا
چهارم دی 1385


مي خواهم بروم به دور ترين جا


آنجا که قلبي نيست که


با هر نسيم برود....

...


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 16:57 توسط : شیوا
چهارم دی 1385
خواهر شوهر..

خانمی که ادعا می کنه عاشقه داداش منه

یک سرویس خدا تومنی انتخاب می کنه !

مری میگه : حرص نخور ، تقصیر از انتخاب عروس نیست ..تقصیر از طلاست که بیخودی گرونه..

ولی من بازم جلیز و ولیز می کنم..

مری میگه : نیمۀ پر لیوان رو ببین ! هر چی داداشت بخره فردا واسه

زندگیش می تونه بفروشه !

می گم : خوب اگه اینجوری فکر کمن اعصابم آرومتره...

حالا مری هی داره به من می خنده ....

میگم : چته ؟

میگه : قیافه ات مثل خواهر شوهرها شده................


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 16:52 توسط : شیوا
چهارم دی 1385


برای نابودی هم

 با هم

دست به یکی شدیم


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 13:11 توسط : شیوا
سوم دی 1385
ثروث؟!

نفت...گاز...معادن...زمینهای بایر...

به چه درد ما خورد؟

وقتی که روی این خاک طلایی زندگی می کنی اما آب را باید بخری...!

 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 18:2 توسط : شیوا
سوم دی 1385
از رضا افشاری

از این همه از من دست کشیدن , دست بکش 

دوستت دارم های مرا دست مینداز

من از چشمت نمی افتم !

آنجا که مقصد تو بودی

پیش از همه به نرسیدن , رسیدم

آنجا که نرسیدن سراب بود , به چشمه رسیدم

من از چشمت نمی افتم!

نگاهت تنها اتفاقی بود که تنها برای من نمی افتاد

من از چشمت...

 به چشمت نمی آیم که از چشمت بیفتم


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 16:24 توسط : شیوا
دوم دی 1385
از مری :

من خورشیدم


روشن می کنم


آسمانت را


گرم می کنم


زمینت را


اگر ابری تیره نباشی
..


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:7 توسط : شیوا
دوم دی 1385
قانون آقایون

پدرم مرا با قانون خودش می سنجد....

آماده شوم در عرض یک دقیقه.


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 18:34 توسط : شیوا
دوم دی 1385
فریدون مشیری

بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز

بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال

پر گیرم از این بام و بسوی تو بیایم


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 18:30 توسط : شیوا
دوم دی 1385


از کوته نظران چنان بگریزد

 که گویی از طاعون گریخته اید

آنان با دیدگاه محدودشان،

 همواره انگیزه های شما را سرکوب می کنند


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 18:17 توسط : شیوا