تبليغاتX
دختر جنوبی
دختر جنوبی
هر چه را که می بینم به هر چه که فکر می کنم می نویسم
سی ام آذر 1385
چه می شود کرد؟!

دوستش دارم

و او دوستم ندارد.....

خوب چه کنم ....خودم را بکشم...

راحت باش عزیزم...من به دوست داشتنم ادامه می دهم و تو هم به نداشتنت....

تا ببینیم چه می شود...............................


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:59 توسط : شیوا
سی ام آذر 1385
هندونه

گفت : دلم برایت تنگ شده !

خوب اینم از هندونه ی شب یلدات که گذاشتی زیر بغل ما دیگه...!


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:48 توسط : شیوا
سی ام آذر 1385
بخند

گریه که می کنی

در تک تک نفس هایم فرو می روم، می مانم

کمکم کن

از اينجا که من هستم تا خوشبختي فقط يک لبخند راه است.
 

گریه نکن


بخند


بیشتر بخند..


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:35 توسط : شیوا
بیست و نهم آذر 1385


گاهی فکر می کنم.. دوری.... پاداشی از سوی خداست
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 21:3 توسط : شیوا
بیست و هفتم آذر 1385
من اینم...........

با لاخره مری شعرشو به من داد ...خیلی وقت بود می خواستم بذارمش تو وبلاگم اما مری گفت آخر

آذر بهت این شعرو میدم..(چون حامد گفته بود دیگه....)

 

من اینم زنی

نشسته در تبیعد جنون.

روزی در حصار شیشه ایی زمانه

زاده شدم

و بیاد ندارم

چه کسی از ترس تلنگر سنگها

بر من نقاب زد

و من بی وقفه

غرور زنانه ام را

از سینه ی مادر نوشیدم.

...

حال من اینم

با انگشتانم تارهای انسان می بافم

برای این خاک

وایمان دارم به عشق

که کل اندیشه ی من بود..

من از خویش باران می سازم

وباد و آتش

و اعتقاد دارم به خاک که آیین من بود

..

من اینم زنی

بیزار از صداهای سنگی

که نجوا می کنند در گوش من

از قانون دیوارها

و نمی دانند در من پیچک سبزی

بی قانون رشد می کند،

به هر سو ،به هر کجا

برای بودن،

و قانون من اینست.

...

آری این منم

زنی خسته از تارهای بی رنگ حبس

که بافتند و بافتند به دور من

بی آنکه تصور کنند نقش مرا

و بدانند

بالهای پروانه ایی تقدیر من نبود

نه شعله ی شمع نه سوختن

از آن من نیست

که انتخاب من نبود،

آسمان نیاز من بود

و این تصویر من است.

...

آری این منم

زنی از جنس رویش

با خارهای آهنی در تضادم

و قرنهاست که از هجوم

وحشیانه ی اعتقاد بیمار گشته ام.

..

من اینم

زنی از سراب عدالت

با تصمیمی که از من نبود

گریستم و خندیدم

و چه جای دردی بود

که پنهان شدم در الفاظ

برای آنانکه فلسفه بافتند

و مذهب آفریدنند

و اعتراض من این بود.

..

پس بخوان و ببین

که این است

روح من ، اضطراب من ،نبض من

و من واژه نیستم

و نه علامت، نه عدد ،نه نقش دیوار

و نه هیچ چیز دیگری

من یک انسانم

فقط همین.

مرجان


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:39 توسط : شیوا
بیست و هفتم آذر 1385
آدمهای عصبانی

آدمهای عصبانی پاهای گلی دارند؛

 در حرف زدن را که به رویشان باز کنی می آیند تو؛

 توی راهروهای اعصابت راه می روند و پاهایشان که تمیز شد می روند

 و حالا یک تو می مانی و یک اعصاب گلی...


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 13:54 توسط : شیوا
بیست و هفتم آذر 1385


ما که راهمون یکی بود......

چرا جاده ما رو گم کرد؟


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 13:37 توسط : شیوا
بیست و پنجم آذر 1385
فروغ فرخزاد...

گوش دادم به همه ی زندگیم

موش منفوری در حفری خود

یک سرود زشت مهمل را

با وقاحت می خواند..


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:22 توسط : شیوا
بیست و پنجم آذر 1385
بلوند

پسران ایرانی

دختران سبزه رو را

تبیعد می کنند

تا چشمشان

پر شود از هجوم

دختران  بلوند....


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:18 توسط : شیوا
بیست و پنجم آذر 1385
عشق

عشق همانقدر که به تو لذت می دهد

همانقدر به زنجیرت می کشد

و شکنجه ات می دهد

تا یاد بگیری عشق اول چیست ..!


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 16:29 توسط : شیوا
بیست و پنجم آذر 1385
نرهای زیبا

آقای (ش) همکار عزیزمان

امروز به طرز عجیبی زیبا شده بود گرچه همیشه سعی می کنه به خودش برسه

اما امروز خیلی خوب شده بود و چون عادت داره با همه از همه چیز صحبت کنه

در نتیجه جلب توجه می کنه وامروز کارهای عجیب می کرد و باعث می شد

بی اختیار همه نگاهش کنند

و کلاً زیبایی مردانه اش را به رخ این همه خانم می کشید.....

..من کنار مری میشینم ...می خوام در موردش حرف بزنم اما مری کسالت داره

و سرفه امونشو بریده بی حاله و حوصله نداره ..فقط بهش می گم

خوبه این آقا زن نشده چقدر ناز داره..........

مری فقط میگه : می دونی در همه ی موجدات نرها زیباتر از ماده ها هستند....

خوب مری من دیگه چیزی نداشتم بگم و گذاشتم ایشون تا می تونه زیبایی خودشو

به رخمون بکشه.....

راستی مری تا رفتی بیرون ..گفت : خانم (م) رفته دکتر ؟....


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 16:28 توسط : شیوا
بیست و سوم آذر 1385
پازل

پازل زندگی آدم ها به تنهایی پیچیده نیست.


پیچیده می شود وقتی کسی از بعضی قطعه های پازلت خوشش بیاید و با خودش ببرد.


پیچیده تر می شود وقتی کسی بیاید، تمام قطعاتش را روی قطعه های پازلت بریزد بعد بگوید: «بیا دو

 نفری پازلمون رو بسازیم


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 15:28 توسط : شیوا
بیست و سوم آذر 1385
کاش...

در این کلاس کوچک

با این دختر سیاه چشم

که مرتب نانسی می خواند ،

چه بگویم ؟

کاش می توانستم بگویم بلندتر بخوان !

...............


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 15:8 توسط : شیوا
بیست و دوم آذر 1385
معاد

نظر خاصی راجع به بهشت و دوزخ ندارم.

به هر کدام که بودم،

مطمئناً دوستانی در آنجا خواهم داشت.


ژان کوکتو

ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:46 توسط : شیوا
بیست و یکم آذر 1385


کابوس رفتنت بگو از لحظه های من بره
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:51 توسط : شیوا
بیست و یکم آذر 1385
شعر از مری جونم...با اجازه ی حامد...:

خورشید طلوع کند یا نکند

روزها بگذرند یا نگذرند

بهار بیاید یا نیاید

عشق من به تو همان است که هست

نه ذره ایی کم می شود نه کم رنگ

سرنوشت تو را از من بگیرد یا نگیرد

تنهایی امانم را ببرد یا نبرد

رنج بکشم تا بمیرم یا نمیرم

عشق من به تو همان است که هست

نه ذره ایی کم می شود نه کم رنگ

از من جدا شوی یا نشوی

دستهایت را بگیرم یا نگیرم

در آغوشت بمانم یا نمانم

عشق من به تو همان است که هست

نه ذرهایی کم می شود نه کم رنگ.


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:3 توسط : شیوا
بیست و یکم آذر 1385
چرا نمی شنوی؟

فریاد نمی زنم

 

که صدایم را بشنوی

 

نزدیکتر می آیم...

 

 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 16:59 توسط : شیوا
بیست و یکم آذر 1385
بهشت..

آدم

 

به جرم خوردن گندم

 

با حوا

 

شد رانده از بهشت

 

اما چه غم

 

حوا خودش بهشت است!!

 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 16:54 توسط : شیوا
بیستم آذر 1385
دعا

دیشب به مری گفتم:مری جون من امشب سرم خلی شلوغه

تو به جای من دعا کن که فردا خانم رئیس نیاد می خوام زودتر برم خونه....

گفت باشه حتماْ..........

ظهر زنگ زدم به مری : مری خانوم اینجوری دعا می کنی امروز زودتر از

همیشه اومد و دیر تر از همه هم رفت...................

می گه:باور کن به خدا گفتم ولی گفتش..(( اه..اومممممم...اه...نه ))


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 16:35 توسط : شیوا
بیستم آذر 1385


بس کن !

امروز سه روز است که روی اعصابم می دوی....

اصلاْ لعنت به تو و هر چه آدم مثل توست!


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 16:22 توسط : شیوا
بیستم آذر 1385
سنگسار ....نوشته ی خانم پناهی:

نشسته ام توي دادگاه

 

نام : ......

 

فاميل :.......

 

جرم : ........

 

زندان : اوين , بند نسوان

 

مجازات : سنگسار

 

.

 

نشسته ام روي نيمكت

 

سربازها به نوبت مي ايند توي اتاقم . دهنم را اگر

 

نميبندند دست و پايم كه بسته است . گرچه فرقي

 

هم نميكند . نايي نمانده براي صدايي كه در بيايد

 

از گلويم . از سربازها نميترسم از اين حس شهوت

 

كثيف كه كشيده ميشود روي تنم حالم به هم ميخورد .

 

.

 

اين غرور لت و پاره را نميخواهم ديگر . فعلا بايد

 

به فكر ترميم سكوتم باشم . تا صدايش در نيامده .

 

.

 

با چه اشتياقي حياط زندان را ميكني . چه شوري داري

 

وقتي چاله ميكني و تيشه ميزني به ريشه ي من . خوشم

 

مي ايد حد اقل تو نجات پيدا كردي .

 

.

 

روي ديوار زندان نوشته اند :

 

زندگي زيباست اي زيبا پسند

 

به خدا حوصله ي خنديدن ندارم . فقط به قول تو : كوفت

 

.

 

خيلي گرسنه ام . غذاي زندان بد است . خودم را ميخورم .

 

سير نميشوم . من سخت احساس بي وفايي ميكنم .

 

مازوخيست شده ام ؟

 

.

 

كسي ميگفت چه تضميني هست با مرگ تمام رنجها , تمام

 

شود ؟ . ميگفت از مرگ نميترسد از اين كه مرگ پايان كار

 

نباشد هراس دارد . از اينكه مسخ شود در كالبد سوسكي

 

شايد . بودايي كوچك شود و تمام رنج زمين بيفتد روي

 

دوشهايش .

 

.

 

تازه گيها ديگر از مرگ نميترسم . راستي به نظر تو مرگ

 

مرا تمام ميكند ؟

.

 

كارت تا حالا حتما تمام شده كه امدي كنار سلول من . از اول هم

 

ميدانستم تو زندان باني , نه هم سلولي . مي ايم دنبالت . زحمت

 

بستن دست و پايم را سربازها قبلا كشيده اند . ميپرم توي چاله .

 

خوابم مي ايد . گرسنه ام . اينجا كسي غرور مرا نديده؟ دلم برايش

 

تنگ شده .............

 

.

 

راستي من از درد ميترسم . نميدانم چرا تو سنگت را محكم تر از

 

بقيه ميزني ؟

 

 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 16:20 توسط : شیوا
نوزدهم آذر 1385
ولنتاین..

.
اونی که دوستش دارم برام چیزی نیاورده.

حتما روز تولدم رو فراموش کرده،

و ولنتاین رو غربزدگی می دونه.

حالت دیگه ای رو نمی تونم تصور کنم.
 

ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 21:33 توسط : شیوا
نوزدهم آذر 1385
هرز نبودیم اگر کمی آنطرف تر می روییدیم...

علف ها ذاتاً هرز نمی شوند.

صرفاً به خاطر اینکه جایی که روییده اند مزرعه ماست، هرزند.

ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 21:10 توسط : شیوا
نوزدهم آذر 1385


یاد کردن از خاطره خوب و کامل،

بهتر از نگه داشتن رابطه ناقص است


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 21:8 توسط : شیوا
هجدهم آذر 1385
خنده دار ترین جمله: حقوق تساوی زن ومرد!

من الان یه احساس عجیب دارم

فکر کنم دچار اندوه ام بخاطر خودم و تمام زنان دنیا

............

مری خواهش می کنم اون شعری که برای زن سرودی بهم بده

می خوام بگذارم تو وبلاگ.....

................

حامد لطفاْ تو بهش بگو که بهم بدش....منتظرم

.............

 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:7 توسط : شیوا
هجدهم آذر 1385


برادرم دلش می خواهد زن بگیرد...اما از سه چیز می ترسد !

ازدواج ناموفق....اقتصاد نابسامان....و زن


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 18:44 توسط : شیوا
هجدهم آذر 1385
مردی با لهجه ی عربی...

آقای عبدالرزاق.. همسایۀ ما خیلی آدم عچیبیه

یعنی خیلی با خودش درگیره ..برادرم می گه موجیه.

خلاصه هر چی که هست اصولاً با زمین وزمان و انسانها احساس

مزخرفی پیدا کرده...

چند روز پیش که با مری از مدرسه زدیم بیرون دیدیمش که به طرز عجیبی

میدوید....

به مری می گم : مری در مورد عبدالرزاق چیزیی می دونی؟

می گه : آره

می گم چی؟

می گه : لهجۀ عربی داره.........................

...

می گم: مرسی مری


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 18:43 توسط : شیوا
هجدهم آذر 1385
منو ببخش...........

مری عزیزم

دو روز عذاب وجدان گرفتم

می خواهم از تو عذار خواهی کنم.......بخاطر مادر اون دختره که به جون تو انداختمش...

چکار کنم آخه عصبانی بود و من هم خسته

اومد داخل بهم گفت بگو ؟

منم گفتم تمامی اون کلمات ناخوشایند رو در مورد دخترش...

حالت تهاجمی داشت...احساس بدی داشتم...فقط می خواستم از شرش راحت بشم

برای همین تا تو اومدی اونو بسوی تو فرستادم

مثله یه گلولۀ آتیش که در انتظار شلیک شدن بود می موند..

طرفت که اومد دلم سوخت نگاه معصومانه ات رو دیدم

و فقط صدای انفجار شنیدم.............

راستی تو بعدش کجا رفتی؟...........

...............


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 18:41 توسط : شیوا
هجدهم آذر 1385
کارون

دکمه هایم را یکی یکی باز می کنم

و تنم را در کارون می شویم

باد، دست درازی می کند 

دور کمرم می پیچد

و البته کمی خیس می شود

آفتاب نزده تا گردن در کارون فرو می روم

ماهی ها پوست شورم را لیس می زنند

کارون حواسش پرت می شود

و ماهی گیران دست خالی به خانه هاشان باز می گردند....


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 14:58 توسط : شیوا
هفدهم آذر 1385
از جزوه ها

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش        در جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

 

باغبان رمز عاشق                                  پنج روز: در برابر صبر عدد میبین قلّت

گل رمز معشوق نمادین            صحبت گل: وصال

به عاشق میگویند آیا میخواهی به معشوق برسی باید مثل بلبل باشی نسبت به گل نمونه آورده تمثیل بلبل نسبت به گل ما در فرهنگ خودمان عاشق و معشوق نمادین داریم گل و بلبل. شرط اول عاشق : صبر

اگر باغبان بخواهد چند روزی با گل همنشین باشد بر سرزنش و خار فراق باید چون بلبل شکیبایی ورزد


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:28 توسط : شیوا
هفدهم آذر 1385
نمی دونم از کیه!؟

ابرها می آیند و می روند

گاهی سفید گاهی سیاه ،

اما تو آسمان باش

گسترده و ثابت.


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 16:28 توسط : شیوا
هفدهم آذر 1385
تفاهم

من واقعاً در تعجبم از افکار متحجرانۀ بعضی از این آقایون به ظاهر تحصیلکرده !

به فاطی میگم :خوب چی شد این خواستگاریی که برات اومد؟

می گه : بره گمشه بهم گفته جلوی برادرام هم روسری باید بزنی...

می گم : وای چقدر حالم بهم می خوره از این مردهای متعصب....

مری میگه : این تعصب نیست این اسمش بد دلیه و یک نوع بیماریه باید بره خودشو درمان کنه ..!

ناهید می گه : اینجور آدما که بد دلو شکاکن طرف مقابلشونو هم بیمار می کنن.....

می گم :پس اونوقت هر دو باید برن روانپزشک...

مری میگه : بازم خوبه که در مورد روانشناس بالاخره به تفاهم میرسن و میرن ...

خلاصه اونقدر گفتیم و این فاطی و خواستگاره بیچاره شو به مشاوره و روانپزشکو تیمارستان بردیم و بستریشون هم کردیم و

البته نذاشتیم کار به طلاق بکشه هر دو با تفاهم تیمارستان بودن.


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 16:18 توسط : شیوا
شانزدهم آذر 1385


کاش خدا جای ِ دندان عقل....


به انسان دندان معرفت می داد !!
 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 19:41 توسط : شیوا
شانزدهم آذر 1385


تنها نشسته ام 


و حواسم نیست


که دنیا با من است !


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 19:40 توسط : شیوا
شانزدهم آذر 1385
آه

حوصله ام سر رفته. این حوالی، زندگی تعطیل است
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 19:37 توسط : شیوا
شانزدهم آذر 1385


یه کتاب کوچیک از حمید مصدق خریدم...

..........

"مرا به من بگذار

به خویشتن بگذار

من و تلاطم دریا

تو و صلابت سنگ

من و شکوه تو

-ای پر شکوه خشم آهنگ

 

من و سکوت و صبوری؟

من و تحمل دوری؟


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 19:35 توسط : شیوا
چهاردهم آذر 1385


در ساحل چشم هایت،گفتم که جز من کسی نیست

                                          اما دریغا ندیدم ساحل پر از رد پا بود


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:40 توسط : شیوا
چهاردهم آذر 1385
!

در شگفتم از این رانندۀ آژانس ،

در این سرما با پیراهن آستین کوتاه...

امروز صبح می خواستم بپرسم :

آقا پوست شما از چه جنسیه؟


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:26 توسط : شیوا
سیزدهم آذر 1385
هیس!

این شعر از مری جانه:

(مری یادته مال سال ۸۱ هستش)....

 

تا کسی ندید سیبت را بخور

عشقت را پنهان کن !

غصه نخور عزیزم

تقصیر از تو نیست

از من هم نیست

تقصیر از این مردک است

برای ما قانون وضع می کند...


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 19:53 توسط : شیوا
سیزدهم آذر 1385
همکار محترم

آقای ( ش) یکی از همکاران ماست هر روز صبح با لبخندی ملیح وارد میشه

با همه گرم و صمیمی احوالپرسی می کنه

موءدب و موقر سر جایش میشینه

و خیلی زیرکانه دید می زنه

و البته مثل اکثر مردها

ظاهراً تره برای کسی خورد نمی کنه...

اما خورد می کنه !


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 19:51 توسط : شیوا
دوازدهم آذر 1385
عزیزم

تو ضعفی نداشتی.
من داشتم؛
من عاشق بودم.

ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:26 توسط : شیوا
دوازدهم آذر 1385
آداب معاشرت

وقتی در انتخاب «تو» یا «شما» شک دارید،

 بهتر است که ضمیر «شما» را بکار ببرید.

 بعدها به آسانی می توانید از «شما» به «تو» تغییر لحن دهید.

ولی بر عکس این کار کمی مشکل خواهد بود.


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:24 توسط : شیوا
دوازدهم آذر 1385
عشق اول

این مطلب هم جایی خوندم:

...

ته دیگ عشق اول را هر چقدر که بسابی،
چه با اسکاچ دوست داشتن های بعدی،
چه با سیم ظرفشویی عاشق شدن های بعدی،
از دلت پاک نمی شود.
حالا تو هی بساب؛
و هی از صدای ناهنجارش
سردرد بگیر.


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 18:13 توسط : شیوا
دوازدهم آذر 1385


فرفره بازی می کنم!
نمی دانی...
هر روز انتظارت را خط می زنم و فرفره می سازم
با برگه های تقویمی که در غیبت تو باطل می شوند !
بزرگ می شدم کاش
آنوقت یادم می رفت قرار است٬بیایی!!!


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 17:54 توسط : شیوا
دوازدهم آذر 1385
از مری دوست قشنگم:

باز هم از مری دزدی می کنم

امیدوارم حامد .. فقط منو نکشی !

........

برای من بهشت و جهنم داستانی تکراریست

 

فقط به این باور دارم

 

بهشت با تو بودن است

 

جهنم بی تو شدن

 

همین.................


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 17:51 توسط : شیوا
دوازدهم آذر 1385


 خواستم دوستت بدارم

        عطسه کردی

        صبر آمد


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 17:44 توسط : شیوا
دوازدهم آذر 1385
زمستان

زمستان سرد... یخ... کولاک...و اشک هایی که از سرما سرازیر می شوند.

 

نمی شود همیشه همسفر را با گرمای وجودت گرم کنی.

 

باید به او اجازه داد خودش،گرم شدن را بیاموزد.

 

باید او را روی نیمکت سرد تنها بگذاری و آرام و آهسته دور شوی

 

او حق دارد خود گرم شدن را بیاموزد... و شاید ها کردن تو به دستهای او خیانتیست در حق

 

اراده ضعیفش که به راحتی با یک سرمای زمستانی می تواند تمرین قوی شدنش را کند.

 

گاهی..

آنها که تاب زمستان ندارند...باید تنها بمانند... حتی به قیمت همیشه.


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 17:41 توسط : شیوا
دهم آذر 1385
آقای....

احساس خفگی می کنم

از این فکرهای بیمار گونه ات

از این گندی که به شعورت زدی

از این قیافه و لباسهات.......


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 21:34 توسط : شیوا
دهم آذر 1385
فریدون مشیری

(( دوستت دارم )) را من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام.


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 21:23 توسط : شیوا
نهم آذر 1385
ببخشیدا

خاک بر سر همه اونایی که وقتی اشتباه می کنی،می گن:دیدی بهت گفتم........

ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 21:25 توسط : شیوا