تبليغاتX
دختر جنوبی
دختر جنوبی
هر چه را که می بینم به هر چه که فکر می کنم می نویسم
سی ام آبان 1385
شاد

 

شاد بودن هنر است

شادی کردن هنری والاتر

...............

وقتی تلویزیون رو روشن کردم..!

از بعضی ها تعجب کردم..!

خدایا چرا ما خنگیم؟؟؟

 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 19:37 توسط : شیوا
بیست و نهم آبان 1385
عشق من

مری امروز یاد دوران دانشگاه افتادم ..یادته من عاشق استاد (ع) شده بودم

نمی دونم چی تو این مردبود که جذبش شده بودم ..یادته تو وقتی می دیدی

که من به خاطر دیدنش چکارهایی که نمی کنم از خنده روده بر می شدی

یادته وقتی باهاش کلاس داشتیم یکساعت زودتر می آمدم و وقتی کلاس تمام

می شد .....آه یادش به خیر...

ولی از همه جالبتر می دونی چی بود؟

وقتی بهت گفتم مری یه چیز از احساس من در مورد استاد بنویس

گفتی نمی تونی و من اصرارت می کردم و تو بالاخره نوشتی ..

باور کن مری این نوشته ات رو خیلی دوست دارم چون هم

حسابی خندیدم هم مثل یه وزنۀ سنگین منو از رو ابرها صحیح و سالم

به زمین رسوند..............

...........................................................................

شما کسی را می شناسید که دقیقا تا آن ساعتی که شما شب بیدار هستید بیدار باشد؟ من یکی را می شناسم.

شما کسی را می شناسید که بازوهایش آن شکلی باشد که شما می خواهید؟ من یکی را می شناسم.

شما کسی را می شناسید که موقع نگاه کردن ابروهایش رابالا بندازد و لب هایش را کمی روی هم فشار دهد ؟ من یکی را می شناسم.

شما کسی را می شناسید که همان شکلی شما را نگاه نکند که شما می خواهید؟ من یکی رامی شناسم.

شما کسی را می شناسید که گرم و پرشور باشد؟ من یکی را می شناسم.

شما کسی را می شناسید که ازش چیزی نخواهید و دوستش داشته باشید؟ من یکی را می شناسم.

شما کسی را می شناید که همان جوری انرژی داشته باشد که شما می خواهید ؟ من یکی را می شناسم.

کسی را که شما می شناسید یا نمی شناسید الان کجاست؟ کسی که من می شناسم الان تو بغل زنش است.

......................

. . .


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 14:39 توسط : شیوا
بیست و هشتم آبان 1385
خانم رئیس

خانم رئیس

شما  یه دیکتاتور واقعی هستی

یه افراطی مذهبی بی منطق

و یه نژاد پرست متعصب کور

ازتون متنفرم .................

چقدر دلم می خواست امروز اینارو بهتون می گفتم

ولی حیف....

اما چقدر دلم خنک شد وقتی موبایلتون محکم خورد زمین

به قول خودتون: انشاءا... به حق فاطمه ی زهرا که گوشیتون درست نشه......


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 17:46 توسط : شیوا
بیست و هشتم آبان 1385
بی تو

آسمان قفسي گشوده است

كه درون سينه ام دلتنگي ميريزد

بي حضور تو

صحنه خالي ست از

زندگي


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 17:25 توسط : شیوا
بیست و هفتم آبان 1385
سیب

حسش کردم٬

گناه خوردن سیب را می گویم

پشیمان نیستم

سیب دیگری گاز خواهم زد

.

.

.

گناه خواهم کرد

 

ادامه خواهم داد...


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:55 توسط : شیوا
بیست و هفتم آبان 1385
هستی یا نه؟

  کاش دست کم تنهایم می گذاشتی. هم هستی٬ هم نیستی. هم کاملا هستی٬ هم کاملا نیستی. این جوری نه می فهمم که تنهایم٬ نه می فهمم که کسی هم راهم هست.

    هستی٬ تنها هستم! نیستی٬ تنها نیستم! هم دستم را گرفتی٬ هم به جایی متصل نیستم. هم اولین دقیقه که از خواب بیدار می شوی زنگ می زنی٬ هم حالی از من نمی پرسی. هم روزی چند ساعت با من حرف می زنی٬ هم چیزی از رویاهایم٬  آرزوهایم٬ غم هایم٬ دغدغه هایم و تغییرهایم   نمی دانی.

   این جوری زندگی ام پر شده از " هم" های متضاد. هم آره٬ هم نه. این جوری روی نقطه ای زندگی  می کنم که برآیند خواستن و نخواستن٬ بودن یا نبودن در آن نقطه صفر است. وقتی نمی توانی کامل باشی٬ دست کم نباش تا از فواید تنهایی استفاده کنم!  


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:53 توسط : شیوا
بیست و هفتم آبان 1385
جانم

نگاه کردی و دور شدی

مثل همه

که نگاه می کنند و دور می شوند.

 


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:51 توسط : شیوا
بیست و هفتم آبان 1385
خداحافظی

این علی آقا تو حرص در آوردن رقیب نداره

با اینکه بارها خواستم همکارش نباشم و

یه خط قرمز پر رنگ روش بکشم اما نشد که نشد

دیروز بازم از دستش داغ کردم

وقتی گفت: مو نمی تونوم کارومو بخاطر شما تعطیل کنوم..

گفتم به درک دیگه تمام شد ....

امروز صبح به مری میگم :مری چه جور ازش خداحافظی کنم؟

میگه:

یک جوری بگو خداحافظ انگار یک شیرینی خوش مزه تو دهنته...

مرسی مری...

 

ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:37 توسط : شیوا
بیست و ششم آبان 1385
بهترم

حرفهات رو دوست دارم. آرومم می کنه....

 

دوست دارم... حرفهات رو.......................


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 9:38 توسط : شیوا
بیست و ششم آبان 1385
من

 

من یک دختر استثنایی هستم، هیج کس نمی تونه مثل من وقت رو بکشه....

واقعا از این توانایی خود ....

منزجرم


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 9:34 توسط : شیوا
بیست و ششم آبان 1385
؟؟؟

روز دوست نداشتنی....

دوستت ندارم....

افتضاح شروع شدی.. یه آدم بی فرهنگ چقدر می تونه اعصاب آدم رو به هم بریزه.به جهنم.یعنی جز این چی می تونم بگم؟... چی؟.....چی.........................


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 9:32 توسط : شیوا
بیست و پنجم آبان 1385
سهراب

 

قشنگ يعني چه؟

-قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال،

و عشق تنها عشق

تو را به گرمي يك سيب مي كند مانوس،

و عشق تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ،

مرا رساند به امكان يك پرنده شدن...


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 19:57 توسط : شیوا
بیست و چهارم آبان 1385
خسته

من خسته ام خیلی خسته

تو کجایی ؟

کجای این کوچه های دلتنگی پرسه می زنی ؟

از انتظار احمقانه ام به تنگ آمده ام.....


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 18:36 توسط : شیوا
بیست و دوم آبان 1385
تباه

 

تباه کرده ام

حرمت زمین سبز را ،

آری

انسان بیقرار

اندوه مبتذلش را

هدر نمی دهد .

گفتی برو ،

دانه های زردی که کاشتی رویید .!


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:59 توسط : شیوا
بیست و یکم آبان 1385


چه بی رحمانه خاموشم می کنی!

منم یک انسانم مثل تو...


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 14:16 توسط : شیوا
بیست و یکم آبان 1385
چرا؟

آماده ی سفر شدی چرا؟

دیگر امیدی به ماندن تو نیست؟

دیگر بگو بهای همسفر شدن

جزء قلب و روح من دوباره چیست؟

....

آیا برای ما در این گذر

دیگر بهانه های تازه نیست؟

آیا بگو در این جهان سرد

بیهوده آتشی زدیم به قلب هم؟

....

با من مگو بمان و بخوان

دیگر چرا بخوانم از عاشقی

وقتی که در عشق سرانجام تازه نیست.


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 14:10 توسط : شیوا
بیستم آبان 1385
بارون

امروز عصری با سوسن و فاطی می خواستیم بریم کتابخونه

سر راه رفتیم دنبال مری  ..هنوز راه نیفتاده بودیم که چه بارونی گرفت...

با یه نسیم خنک و کمی سرد با نور بیجونه آفتاب رنگ گلهای رز هم

شده بود پر رنگ پر رنگ ...چه منظره ی محشری بود  همه به وجد اومدیم

فاطی گفت کاش می شد همه می دویدیم ....ولی من گفتم دلم می خواد

با هم آواز بخونیم... اما مری گفت صورتمونو بگیریم رو به آسمون تا حسابی

خیس بشه....همه اینکارو کردیم خیلی لذت داشت ..

سوسن گفت بسه دیگه ...رنگ و آب و روغن قاطی شد .......

خلاصه..از بس با بارون خوشگذرونی کردیم کتابخونه نرفتیم چون دیگه داشت

دیر می شد ...مری هم گفت باید برگردم..یواش در گوشم می گه  آخه اجازه نگرفتم......

همه تصمیم گرفتیم هر وقت بارن زد هر جا و هر سنی بودیم

صورتمونو بگریم رو به آسمون تا خیس بشه و یاد هم بیفتیم مخصوصا یاد مری.


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 18:30 توسط : شیوا
نوزدهم آبان 1385
با اجازه..

یکنفر به من اجازه ی کپی نداده

اما خوب .....

این از مرجان جونه:

لبریزم از تو و 

 

آنقدر لبریزم از حس دوست داشتنت که میگویم

 

تو معجزه ی منی.


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:21 توسط : شیوا
نوزدهم آبان 1385
آه از این جمعه..

وای این جمعه مگه تمام میشه

آدم و خسته می کنه و کسل

زنگ میزنم مرجان

ولی مثل اینکه برای او زیاد هم جمعه نیست یه جورایی سرحاله

می گم چکار کنم؟

می گه بر کیک درست کن....

مرسی مری از راهنمایت

باور کن رفتم درست کنم ولی تخم مرغ نبود....


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:10 توسط : شیوا
نوزدهم آبان 1385


در جاده های بی کسی

سوار بر خر شیطان

نه ایستگاهی

نه پلیسی !


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 10:7 توسط : شیوا
نوزدهم آبان 1385
با تو

ساعت اگه زنگ نزنه باید باطریشو عوض کرد

با تو که زنگ نمی زنی چه کار باید کنم؟


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 10:3 توسط : شیوا
هفدهم آبان 1385
تنبلها

جریان این لیوان نشستن  آقایون چیه؟

امروز که از سر کار برگشتم مادرم خونه نبود و سه پسر بزرگ تو

خونه بود که داداشهای بنده هستند و شاید هشت لیوان نشسته

رو کابینت بود.......

حتی پیمان تو هم نمی شوری...پسر همسایه امان هم نمی شوره

البته اینو از مادرش فهمیدم..

جریان چیه؟؟؟


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 18:50 توسط : شیوا
شانزدهم آبان 1385
براستی کدام یک؟

اگر خداوند فقط یک آرزوی انسان را برآورده می کرد

من بیگمان

دوباره دیدن تو را آرزو می کردم

و تو نیز

هرگز ندیدن مرا

آنگاه نمی دانم  به راستی خداوند

کدامیک را می پذیرفت؟


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:43 توسط : شیوا
شانزدهم آبان 1385
شکسپیر

عشق حقیقی هیچگاه یکنواخت و آرام پیش نمی رود.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:37 توسط : شیوا
پانزدهم آبان 1385
بیاد اولین روز

اولین قرارمون اینجا بود لب کارون یادته که ...زیاد فرق نکردی از اون وقتها فقط شکم

آوردی همین.........................خیلی دوستت دارم ..البته این دفعه با شما نبودم

با کارون بودم..


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:50 توسط : شیوا
پانزدهم آبان 1385
جدی باش جنس مذکر...

نمی دونم چرا این آقایون همه چیز رو به مسخره می گیرن !

عزیزم محض رضای خدا یه کمی جدی باش..........

دلم خوشه دارم باهات حرف می زنم...


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:43 توسط : شیوا
پانزدهم آبان 1385
با اجازه...

مرجان تو می دونی که من نمی تونم نسبت به

نوشته هات بی تفاوت باشم چون دوست دارم

مثل تو از کلمات استفاده کنم برای همین از وبلاگ عاشقانه و

خصوصی تو می خواهم برداشت کنم البته با اجازه ی حامد....

حامد هر وقت از وبلاگتون چیزی کپی کردم اسم مری رو مینویسم

خیالت راحت....

 

چه یأسی چه دردی

نمی دانم از چه به خود می پیچم

نمی دانم این همه اشک از چیست

شاید ترس گم کردن چیزی با من است

شاید ترس از دست دادن دارم

شاید نمی توانم باور کنم تنهایی را

نمی دانم

مات و مبهوتم

از همه خشم دارم

گویی دیگران بانی این حس مرموز منند

گویی چوبۀ دار می سازند برای روحم

نمی دانم

امشب احساسم خط خطی شده است

امشب روحم مخدوش است و قلبم گرفته

آه ، بهترینم

امشب عشقت مثل همیشه به داد من خواهد رسید

مثل همیشه

مثل همیشه یادآوری تو

مرا نجات می دهد از این کابوس

خدا را شکر که تو را دارم.


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:26 توسط : شیوا
پانزدهم آبان 1385
پیمان

نمی دونم چرا نمی تونم بهت فکر نکنم

یا ازت راحت بگذرم

تو هم خدا رو شکر که چقدر عاشقمی....


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:39 توسط : شیوا
پانزدهم آبان 1385
نه یعنی نه

مرجان تو هم قلم خوبی داری

هم خوب شعر می گی

هم خوب نقاشی می کنی

هم خوب گوش می دی

هم خوب انتخاب می کنی

ولی نمی دونم چرا اینقدر بد نه می گی،

یادت باشه امروز چهار تا نه گفتی اونم از اون نه ها..


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:37 توسط : شیوا
پانزدهم آبان 1385
چرا؟

یا تو می تونی بهتر باشی یا من

چرا نمی خوای بهتر بشیم؟


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:35 توسط : شیوا
پانزدهم آبان 1385
همین

در مسیری که اسمش زندگی منه خیلی چیزهای عجیب و تازه ایی

رخ نداده جزء اینکه من هنوز دارم ادامه می دهم.


ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:35 توسط : شیوا