شاد
شاد بودن هنر است
شادی کردن هنری والاتر
...............
وقتی تلویزیون رو روشن کردم..!
از بعضی ها تعجب کردم..!
خدایا چرا ما خنگیم؟؟؟
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 19:37 توسط : شیوا
عشق من
مری امروز یاد دوران دانشگاه افتادم ..یادته من عاشق استاد (ع) شده بودم
نمی دونم چی تو این مردبود که جذبش شده بودم ..یادته تو وقتی می دیدی
که من به خاطر دیدنش چکارهایی که نمی کنم از خنده روده بر می شدی
یادته وقتی باهاش کلاس داشتیم یکساعت زودتر می آمدم و وقتی کلاس تمام
می شد .....آه یادش به خیر...
ولی از همه جالبتر می دونی چی بود؟
وقتی بهت گفتم مری یه چیز از احساس من در مورد استاد بنویس
گفتی نمی تونی و من اصرارت می کردم و تو بالاخره نوشتی ..
باور کن مری این نوشته ات رو خیلی دوست دارم چون هم
حسابی خندیدم هم مثل یه وزنۀ سنگین منو از رو ابرها صحیح و سالم
به زمین رسوند..............
...........................................................................
شما کسی را می شناسید که دقیقا تا آن ساعتی که شما شب بیدار هستید بیدار باشد؟ من یکی را می شناسم
.شما کسی را می شناسید که بازوهایش آن شکلی باشد که شما می خواهید؟ من یکی را می شناسم
.شما کسی را می شناسید که موقع نگاه کردن ابروهایش رابالا بندازد و لب هایش را کمی روی هم فشار دهد ؟ من یکی را می شناسم
.شما کسی را می شناسید که همان شکلی شما را نگاه نکند که شما می خواهید؟ من یکی رامی شناسم
.شما کسی را می شناسید که گرم و پرشور باشد؟ من یکی را می شناسم
.شما کسی را می شناسید که ازش چیزی نخواهید و دوستش داشته باشید؟ من یکی را می شناسم
.شما کسی را می شناید که همان جوری انرژی داشته باشد که شما می خواهید ؟ من یکی را می شناسم
.کسی را که شما می شناسید یا نمی شناسید الان کجاست؟ کسی که من می شناسم الان تو بغل زنش است.
.....................
.. . .
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 14:39 توسط : شیوا
خانم رئیس
خانم رئیس
شما یه دیکتاتور واقعی هستی
یه افراطی مذهبی بی منطق
و یه نژاد پرست متعصب کور
ازتون متنفرم .................
چقدر دلم می خواست امروز اینارو بهتون می گفتم
ولی حیف....
اما چقدر دلم خنک شد وقتی موبایلتون محکم خورد زمین
به قول خودتون: انشاءا... به حق فاطمه ی زهرا که گوشیتون درست نشه......
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 17:46 توسط : شیوا
بی تو
آسمان قفسي گشوده است
كه درون سينه ام دلتنگي ميريزد
بي حضور تو
صحنه خالي ست از
زندگي
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 17:25 توسط : شیوا
سیب
گناه خوردن سیب را می گویم
پشیمان نیستم
سیب دیگری گاز خواهم زد
.
.
.
گناه خواهم کرد
ادامه خواهم داد...
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:55 توسط : شیوا
هستی یا نه؟
کاش دست کم تنهایم می گذاشتی. هم هستی٬ هم نیستی. هم کاملا هستی٬ هم کاملا نیستی. این جوری نه می فهمم که تنهایم٬ نه می فهمم که کسی هم راهم هست.
هستی٬ تنها هستم! نیستی٬ تنها نیستم! هم دستم را گرفتی٬ هم به جایی متصل نیستم. هم اولین دقیقه که از خواب بیدار می شوی زنگ می زنی٬ هم حالی از من نمی پرسی. هم روزی چند ساعت با من حرف می زنی٬ هم چیزی از رویاهایم٬ آرزوهایم٬ غم هایم٬ دغدغه هایم و تغییرهایم نمی دانی.
این جوری زندگی ام پر شده از " هم" های متضاد. هم آره٬ هم نه. این جوری روی نقطه ای زندگی می کنم که برآیند خواستن و نخواستن٬ بودن یا نبودن در آن نقطه صفر است. وقتی نمی توانی کامل باشی٬ دست کم نباش تا از فواید تنهایی استفاده کنم!
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:53 توسط : شیوا
جانم
نگاه کردی و دور شدی
مثل همه
که نگاه می کنند و دور می شوند.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:51 توسط : شیوا
خداحافظی
این علی آقا تو حرص در آوردن رقیب نداره
با اینکه بارها خواستم همکارش نباشم و
یه خط قرمز پر رنگ روش بکشم اما نشد که نشد
دیروز بازم از دستش داغ کردم
وقتی گفت: مو نمی تونوم کارومو بخاطر شما تعطیل کنوم..
گفتم به درک دیگه تمام شد ....![]()
امروز صبح به مری میگم :مری چه جور ازش خداحافظی کنم؟
میگه:
یک جوری بگو خداحافظ انگار یک شیرینی خوش مزه تو دهنته...
مرسی مری...![]()
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:37 توسط : شیوا
بهترم
حرفهات رو دوست دارم. آرومم می کنه....
دوست دارم... حرفهات رو.......................
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 9:38 توسط : شیوا
من
من یک دختر استثنایی هستم، هیج کس نمی تونه مثل من وقت رو بکشه....
واقعا از این توانایی خود ....
منزجرم![]()
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 9:34 توسط : شیوا
؟؟؟
روز دوست نداشتنی....
دوستت ندارم....
افتضاح شروع شدی.. یه آدم بی فرهنگ چقدر می تونه اعصاب آدم رو به هم بریزه.به جهنم.یعنی جز این چی می تونم بگم؟... چی؟.....چی.........................
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 9:32 توسط : شیوا
سهراب
قشنگ يعني چه؟
-قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال،
و عشق تنها عشق
تو را به گرمي يك سيب مي كند مانوس،
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن...
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 19:57 توسط : شیوا
خسته
من خسته ام خیلی خسته
تو کجایی ؟
کجای این کوچه های دلتنگی پرسه می زنی ؟
از انتظار احمقانه ام به تنگ آمده ام.....
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 18:36 توسط : شیوا
تباه
تباه کرده ام
حرمت زمین سبز را ،
آری
انسان بیقرار
اندوه مبتذلش را
هدر نمی دهد .
گفتی برو ،
دانه های زردی که کاشتی رویید .!
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:59 توسط : شیوا
چه بی رحمانه خاموشم می کنی!
منم یک انسانم مثل تو...
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 14:16 توسط : شیوا
چرا؟
آماده ی سفر شدی چرا؟
دیگر امیدی به ماندن تو نیست؟
دیگر بگو بهای همسفر شدن
جزء قلب و روح من دوباره چیست؟
....
آیا برای ما در این گذر
دیگر بهانه های تازه نیست؟
آیا بگو در این جهان سرد
بیهوده آتشی زدیم به قلب هم؟
....
با من مگو بمان و بخوان
دیگر چرا بخوانم از عاشقی
وقتی که در عشق سرانجام تازه نیست.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 14:10 توسط : شیوا
بارون
امروز عصری با سوسن و فاطی می خواستیم بریم کتابخونه
سر راه رفتیم دنبال مری ..هنوز راه نیفتاده بودیم که چه بارونی گرفت...
با یه نسیم خنک و کمی سرد با نور بیجونه آفتاب رنگ گلهای رز هم
شده بود پر رنگ پر رنگ ...چه منظره ی محشری بود همه به وجد اومدیم
فاطی گفت کاش می شد همه می دویدیم ....ولی من گفتم دلم می خواد
با هم آواز بخونیم... اما مری گفت صورتمونو بگیریم رو به آسمون تا حسابی
خیس بشه....همه اینکارو کردیم خیلی لذت داشت ..
سوسن گفت بسه دیگه ...رنگ و آب و روغن قاطی شد .......
خلاصه..از بس با بارون خوشگذرونی کردیم کتابخونه نرفتیم چون دیگه داشت
دیر می شد ...مری هم گفت باید برگردم..یواش در گوشم می گه آخه اجازه نگرفتم......
همه تصمیم گرفتیم هر وقت بارن زد هر جا و هر سنی بودیم
صورتمونو بگریم رو به آسمون تا خیس بشه و یاد هم بیفتیم مخصوصا یاد مری.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 18:30 توسط : شیوا
با اجازه..
یکنفر به من اجازه ی کپی نداده
اما خوب .....
این از مرجان جونه:
لبریزم از تو و
آنقدر لبریزم از حس دوست داشتنت که میگویم
تو معجزه ی منی.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:21 توسط : شیوا
آه از این جمعه..
وای این جمعه مگه تمام میشه
آدم و خسته می کنه و کسل
زنگ میزنم مرجان
ولی مثل اینکه برای او زیاد هم جمعه نیست یه جورایی سرحاله
می گم چکار کنم؟
می گه بر کیک درست کن....
مرسی مری از راهنمایت
باور کن رفتم درست کنم ولی تخم مرغ نبود....
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 22:10 توسط : شیوا
در جاده های بی کسی
سوار بر خر شیطان
نه ایستگاهی
نه پلیسی !
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 10:7 توسط : شیوا
با تو
ساعت اگه زنگ نزنه باید باطریشو عوض کرد
با تو که زنگ نمی زنی چه کار باید کنم؟
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 10:3 توسط : شیوا
تنبلها
جریان این لیوان نشستن آقایون چیه؟
امروز که از سر کار برگشتم مادرم خونه نبود و سه پسر بزرگ تو
خونه بود که داداشهای بنده هستند و شاید هشت لیوان نشسته
رو کابینت بود.......
حتی پیمان تو هم نمی شوری...پسر همسایه امان هم نمی شوره
البته اینو از مادرش فهمیدم..
جریان چیه؟؟؟
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 18:50 توسط : شیوا
براستی کدام یک؟
اگر خداوند فقط یک آرزوی انسان را برآورده می کرد
من بیگمان
دوباره دیدن تو را آرزو می کردم
و تو نیز
هرگز ندیدن مرا
آنگاه نمی دانم به راستی خداوند
کدامیک را می پذیرفت؟
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:43 توسط : شیوا
شکسپیر
عشق حقیقی هیچگاه یکنواخت و آرام پیش نمی رود.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:37 توسط : شیوا
بیاد اولین روز
اولین قرارمون اینجا بود لب کارون یادته که ...زیاد فرق نکردی از اون وقتها فقط شکم
آوردی همین.........................خیلی دوستت دارم ..البته این دفعه با شما نبودم
با کارون بودم..
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:50 توسط : شیوا
جدی باش جنس مذکر...
نمی دونم چرا این آقایون همه چیز رو به مسخره می گیرن !
عزیزم محض رضای خدا یه کمی جدی باش..........
دلم خوشه دارم باهات حرف می زنم...
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:43 توسط : شیوا
با اجازه...
مرجان تو می دونی که من نمی تونم نسبت به
نوشته هات بی تفاوت باشم چون دوست دارم
مثل تو از کلمات استفاده کنم برای همین از وبلاگ عاشقانه و
خصوصی تو می خواهم برداشت کنم البته با اجازه ی حامد....
حامد هر وقت از وبلاگتون چیزی کپی کردم اسم مری رو مینویسم
خیالت راحت....
چه یأسی چه دردی
نمی دانم از چه به خود می پیچم
نمی دانم این همه اشک از چیست
شاید ترس گم کردن چیزی با من است
شاید ترس از دست دادن دارم
شاید نمی توانم باور کنم تنهایی را
نمی دانم
مات و مبهوتم
از همه خشم دارم
گویی دیگران بانی این حس مرموز منند
گویی چوبۀ دار می سازند برای روحم
نمی دانم
امشب احساسم خط خطی شده است
امشب روحم مخدوش است و قلبم گرفته
آه ، بهترینم
امشب عشقت مثل همیشه به داد من خواهد رسید
مثل همیشه
مثل همیشه یادآوری تو
مرا نجات می دهد از این کابوس
خدا را شکر که تو را دارم.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 23:26 توسط : شیوا
پیمان
نمی دونم چرا نمی تونم بهت فکر نکنم
یا ازت راحت بگذرم
تو هم خدا رو شکر که چقدر عاشقمی....
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:39 توسط : شیوا
نه یعنی نه
مرجان تو هم قلم خوبی داری
هم خوب شعر می گی
هم خوب نقاشی می کنی
هم خوب گوش می دی
هم خوب انتخاب می کنی
ولی نمی دونم چرا اینقدر بد نه می گی،
یادت باشه امروز چهار تا نه گفتی اونم از اون نه ها..
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:37 توسط : شیوا
چرا؟
یا تو می تونی بهتر باشی یا من
چرا نمی خوای بهتر بشیم؟
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:35 توسط : شیوا
همین
در مسیری که اسمش زندگی منه خیلی چیزهای عجیب و تازه ایی
رخ نداده جزء اینکه من هنوز دارم ادامه می دهم.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 20:35 توسط : شیوا
